داستانک 5

موسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت کند، با شرمساری پرسید:
- آیا می دانید که عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟
دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه می کرد گفت:
- بله، شما چه عقیده ای دارید؟
- من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می کند که او با کدام دختر ازدواج کند. هنگامی که من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند و خداوند به من گفت: «همسر تو گوژپشت خواهد بود» درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم: «اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا کن» فرمتژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید. او سال های سال همسر فداکار موسی مندلسون بود.

/ 7 نظر / 25 بازدید
باران

واقعا؟ داستان جالبی بود اما کوتاه کاش بیشتر میگفت خدایا زشتی صورتش و...بده ب منوزیبایی مرا ب همسر آینده ام عطا کن ... ازین حرفا دیگه ولی قشنگ بود مرسی

مازیار

باید خوب فکر کنم شاید دیده باشمت من و تو و نیمکت حتما روزش نبوده است

رویا

سلام گلم باشه عزیزم حتما لینکت میکنم منو با اسم وبلاگم بلینک وبهم خبر بده تا لینکت کنم

رویا

سلام گلم باشه عزیزم حتما لینکت میکنم منو با اسم وبلاگم بلینک وبهم خبر بده تا لینکت کنم

رویا

سلام گلم باشه عزیزم حتما لینکت میکنم منو با اسم وبلاگم بلینک وبهم خبر بده تا لینکت کنم

طلاکوب

سارای عزیز خوشحالم که مرتب به وبلاگت رسیدگی میکنی واز متنهای زیبایت بسیار خرسندم امیدوارم که موفق باشی وهمیشه پایدار سربلند در تمامی امور زتدگیت این حقیر در انتظار شماست سپاسگزارم خسته نباشی بسیار لذت بردم از وبلاگت ضمنا اگر کاری برای وبلاگت خواستی انجام بدی من در خدمتت هستم وآنچه بلدم میتونم راهنماییت کنم .

طلاکوب

سارای عزیزم بسیار عالی پیش میری واقعا لذت بردم موفق باشی